صعود به قله حوض دال، کوهستان دنا

تاریخ صعود: 1397/03/25
دنا بلندترین و بزرگترین چین خوردگی رشته کوه زاگرس است که بیشترین قلل بالای ۴۰۰۰ متر در این رشته کوه را در خود جای داده است.
عصر پنجشنبه موعود، پنجشنبه پیش از عید فطر فرا رسید. مطابق معمول قرارمان میدان آرژانتین! از تهران به سمت کهگیلویه و بویراحمد حرکت کردیم. دو گروه در اتوبوس حاضر بودند. گروهی که به قصد صعود رهسپار منطقه بودند و گروهی که برای گلگشت و طبیعتگردی همراه شده بودند!
پیش از تصمیم جدی برای رفتن، استرس از چگونگی اجرای برنامه و محک زدن توان بدنی، چالش هایی بودند که ذهن مرا درگیرخود کرده بود اما انرژی دوستان قدیمی به قدری بود که همان ابتدای اتوبوس سواری تمامی استرس ها و نگرانی ها رفع شد و فقط امید به یک صعود عااااالی در کنار گروه در دل من جا خوش کرد. به هنگام معارفه، خبردار شدیم که روز میلاد الهه، یکی از همسفران عزیزمان است. دو ساعت نگذشته بود که با تمهیدات الهام، دوست نزدیک الهه، یک تولد جمع و جور اتوبوسی، شادی جمع را افزون و الهه را حسابی سورپرایز کرد.
بین راه توقف شام و استراحت کوتاهی داشتیم. بعد از شام هم سکوت نسبی در اتوبوس برقرار بود زیرا برای داشتن صعود خوب بهتر بود استراحت کنیم. برای استراحت بهتر در این سفر شب رو، اتوبوس VIP مدل بالا و تر و تمیزی انتخاب شده بود با اینحال طبق معمول همیشه، خواب خرگوشی و نصفه نیمه نصیب من بود.
صبح زود به شهر سی سخت رسیدیم. اتوبوس و همراهان گلگشتی را ترک کردیم تا با مینی باس از جاده های پر پیچ عبور کنیم و به ابتدای مسیر پاکوب برسیم.
ساعت ۶:۴۰ صبح در ابتدای پاکوب بودیم و جی پی اس ارتفاع شروع مسیر را ۲۹۹۰ نشان می داد. بعد از ذوق های کودکانه از دیدن زیبایی های اطراف و استشمام عطری خاص که در فضا پیچیده بود، پیمایش آغاز شد. علاوه بر تیم سرپرستی خودمان یک راهنمای محلی با تجربه در صعود، ما را همراهی می کرد. راهنمای محلی با توجه به توان بالا و تسلطی که بر مسیر داشتند، با سرعتی که برای برخی از ما کمی زیاد بود، حرکت را آغاز کرد. کمی بعد فواصل اندکی بین دوستان همنورد ایجاد شد و اختلاف توان نفرات سنجیده شد. با هماهنگی تیم سرپرستی هنگام استراحت اول، جابجایی هایی در صف همنوردان انجام شد و سپس همگن و هم قدم رهسپار قله شدیم.
پشت سرمان گردنه بیژن، روبرو دامنه ی وسیع دنا، بالای سر آسمان آبی یکدست و در شرق طلوع آفتاب چشم اندازهای زیبایی بود که می دیدیم. اوج گرفتن خورشید و نوازش اشعه هایش بر روی بدنمان نوید یک روز آفتابی را می داد. بعد از کوهپیمایی روزهای برفی و سرد، یک صعود تابستانه حس و حال خوبی برای من داشت.
شیب آرام آرام بیشتر شد. به چشمه ای رسیدیم. در زیر سایه سنگ بزرگی در بالای چشمه، استراحت کوتاهی داشتیم که با خوردن تنقلات و گپ و گفت سپری شد. بعد از چشمه شیب متوسطی تا رسیدن به محدوده تراورس پیش روی ما بود. طی مسیر دور نمای باغ های زیبای شهر سی سخت در سمت چپمان خودنمایی می کرد.
انتهای مسیر تراورس پناهگاهی دو طبقه قرار داشت و در فاصله کمی از آن جانپناهی بود به رنگ زرد و قرمز. فرمان استراحت صادر شد. روی یک سنگ بزرگ پشت به تیغ آفتاب نشستیم. ارتفاع ۳۶۰۸ متر اعلام شد.
پس از رفع خستگی، ریزه خواری و نوشیدن آب که در حین پیمایش نوشیدنش مکرر گوشزد می شد؛ آماده طی کردن قسمت پایانی صعودمان به قله می شدیم. یکی از همنوردان پر سابقه از صعود به قله انصراف دادند و صد البته با این کار لطف بزرگی در حق ما داشتند. وسایل اضافی خود را نزد ایشان گذاشتیم و با کوله های سبک شده رهسپار قله شدیم.
بعد از پناهگاه شیب تند و تندتر میشد. به قدری تند که نیاز به نفس گیری های کوتاه بود. شیب تند و شن اسکی بودن قسمت آخر، به شدت پاها را خسته کرده و اگر بی دقتی می کردیم حفظ تعادل مختل می شد.
سختی بخش پایانی فاصله ای بین همنوردان پدید آورد اما خوشبختانه بواسطه بیسم های متعدد گروه سرپرستی با یکدیگر در ارتباط بودیم. اولین نفرات ساعت ۱۲:۳۰ بر فراز قله بودند و من نیز دقایقی بعد به عنوان آخرین فرد گروه به قله ی حدود 4400 متری حوض دال رسیدم.
تعداد زیادی از همنوردان اولین قله بالای 4000 متر خود را تجربه می کردند. تبریک، شادی، پایکوبی و عکس های یادگاری روی قله لحظات را جاودانه کرد.
فرود آغاز شد. بخشی از مسیر قبل جانپناه را در شن اسکی آمدیم. در جانپناه به یار جدا شده پیوستیم. ناهارمان را همان جا نوش جان کردیم. از کمی قبل تر دو تن از همنوردان علائمی از ارتفاع زدگی را تجربه کرده بودند. یکی شان با استراحت حالش مساعد شد اما دیگری پس از خوردن کمی غذا حالت تهوع اش بیشتر شد تا اینکه بالاخره سبک شد!!
پس از جویا شدن حال همه نفرات تیم، مسیر بازگشت را پی گرفته و وارد تراورس شدیم. به چشمه آغازین رسیدیم. کنار چشمه برای برداشتن آب و نفس تازه کردن کمی توقف کردیم. نفرات گروه در بازگشت آرام آرم از یکدیگر فاصله می گرفتند. سعی کردیم کسی تنها و در میانه نماند. در عمل با حفظ ارتباط، به سه قسمت تقسیم شدیم. به عنوان آخرین نفرات گروه در ساعت ۱۸:۲۵ به مینی باس رسیدیم. تشویق و شوخ طبعی گروه پیشرو در کنار ماشین، تمام خستگی راه را از بین برد.
بازی فوتبال ایران و مراکش در ساعت 19:00 پخش میشد و خیلی خوب بود که قبل از شروع آن به اقامتگاه برسیم. این موضوع هر چند در پس ذهن همه بود اما علاقه شدید برای دیدن فوتبال، به هیچ وجه باعث نشد که ذره ای فشار و استرس روی همنوردانی باشد که به هنگام بالا رفتن و پایین آمدن، با سرعت کمتری گام برمی داشتند. بچه ها متشکریم!
با رسیدن به مینی باس پیمایش به پایان رسیده بود اما خاطرات زیبای سفرمان با خوردن هندوانه و خربزه، ملحق شدن گروه گلگشتی، تماشای بازی ایران و مراکش در اقامتگاه و دیدن غار زیبای ده شیخ در روز بعد ادامه داشت.

همنوردان: فرشاد، جواد، محسن، آتنا، اشکان، اعظم، پدرام، پریسا، نحله، سحر۱، سحر۲، لی لی، محمد۱ و محمد۲.
تیم سرپرستی: فرشاد، جواد و محسن
گزارش نویس: پریسا