سفرنامه سیستان و بلوچستان

5050 کیلومتر با پاترول دو در

(قسمت اول-کوه خواجو، زابل) 28 اسفند 91 تا 9 فروردین 92 به هدف گردشگری طبیعی، تاریخی و بازاری! هزینه: نپرسید دیگه! هیچ جوری توجیه اقتصادی نداره! ظهر روز 28 اسفند، آخرین روز کاری سال 91، محل کارم را ترک کردم تا زمان کافی برای جمع و جور کردن وسایل داشته باشم. کلی کار داشتم! بعد از جمع کردن وسایل و چیدن آنها در ماشین رهسپار سفر شدیم. شروع حرکت20:00 روز دوشنبه بود. تقریبا 30 کیلومتر بعد از قم استراحتگاه معروف مارال وجود دارد. آنجا را برای صرف شام انتخاب کرده بودیم. احیانا اگر با توقفگاه ها آشنا نیستید، عرض کنم خدمتتون که تقریبا 35 کیلومتر قبل از قم نیز استراحتگاه معروف مهتاب در ضلع جنوب به شمال اتوبان وجود دارد که ما از آن گذشتیم و رفتیم مارال. هر دو این استراحتگاهها از بالاترین کیفیت در بین توقف گاههای بین راهی کشور برخوردارند. تجربه¬های قبلی ام نشان داده در برنامه هایی که رانندگی طولانی دارند، پخت غذا و همچنین انتظار آماده شدن غذا بسیار سخت تر از تصور اولیه خواهد بود. چون برنامه سفر در 24 ساعت اول شامل رانندگی سنگین بود، 3 وعده غذایی نخست یعنی کوکو سبزی، ماکارونی و کتلت را از قبل پخته بودیم. غذاها رو اسم بردم که هم دهنتون آب بیافته هم اینکه چندتا غذای راه دست واسه سفر رو گفته باشم هم اشارت کنم که وقتی برنامه سفرتون راه میده، از غذاهای کنسروی دوری کنید! بعد از صرف شام شبانه حرکت را ادامه دادیم. با روشن شدن هوا در نزدیکی شهر انار بودیم. متاسفانه یکی از چرخ های عقب پنچر شد. همزمان با صرف زمان برای تعویض تایر صبحانه را نیز آماده کردیم. چون پنچری در حدی بود که به تیوپ احتیاج داشتیم، به رفسنجان رفتیم. به قصد خرید تیوپ 20000 تومانی وارد یک تایر فروشی معظم شدییم ولی یک جفت تایر یک میلیون و چند صد هزار تومانی خریدیم. وسوسه خرید تایر شدم چون قیمت تایر از مشابه اش در خیابان چراغ برق تهران تا 8 درصد ارزانتر بود! احتمالا به دلیل نزدیکی به بندر اینچنین بود یا اینکه موج گرانی در حرکت برای رسیدن به رفسنجان 2 هفته تاخیر داشت! بعد از توقف زمانگیر برای تعویض تایرها، به راهمان به سمت شرق ادامه دادیم. حوالی ماهان باران ملایم بهاری و کوههای سرسپید مناظر جاده¬¬ای خوبی را تشکیل داده بودندو بعد از ماهان و قبل از بم استراحتگاهی با نام مسجد ابولفضل وجود دارد. آنجا ناهار خوردیم. استراحتگاه قابل توجه دیگری بین این دو شهر توجه-مان را جلب نکرد. توقف¬هایمان، کندمان کرده بود. در جاده بم- زاهدان، حوالی شورگز به طوفان شن برخوردیم. با تاریک شدن هوا در جاده¬ای بیابانی آنهم همراه با طوفان شنی نسبتا سنگین که عمق دید را بسیار کم کرده بود، استرس زیادی همسفران را فراگرفت. البته بنده شخصا تنها افسوس می¬خورم که چرا زمانی که توقف خیلی کوتاهی در طوفان شن داشتیم، از آن فضای وهم آلود در کنار درختی نیمه خشک و اسیر طوفان شن و تاریکی، عکس نگرفتم. البته بیشتر از چند ثانیه نمی شد بیرون از ماشین ماند. وجودت مملو از شن می¬شد. انگار یکنفر مشت مشت از یقه¬ات شن در لباست می ریزد! نکته: در صورتی که اسیر طوفان شنی با سرعت باد زیاد شدید و یا اگر با سرعت رانندگی می کنید، برای آسیب ندیدن رنگ خودروتان باید سطح بیرونی اش را با مایع ظرفشویی بپوشانید. در غیر اینصورت ممکن است سندبلاست طبیعی شوید! هرچند، مایع ظرفشویی برای چنین شرایطی در میان تجهیزات ماشین قرار داده بودم اما چون به نظرم سرعت باد و سرعت ما کمتر از حد خطر بود، پوشش حفاظتی از ریکا را استفاده نکردیم. بعد از سه ساعت رانندگی در شب و طوفان شن، بالاخره به زاهدان رسیدیم. زبانه های طوفان به زاهدان هم رسیده بود و آنجا را هم بی نصیب نگذاشته بود. در مدرسه¬ای که برای مسافرین نوروزی تجهیز شده بود جا گرفتیم. توضیح جهت استفاده از مدارس: فرهنگیان حتی می توانند اینترنتی پیش از ایام عید برای این مدارس ثبت نام کنند. شهرهایی که متقاضی فرهنگی کم باشد کلاس های این مدارس را به مسافرین عادی نیز کرایه می¬دهند هرچند در بیشتر شهرهای ایران از این مدارس چیزی به مسافرین عادی نمی رسد اما در شهرهای سیستان به استثنای چابهار، شانس جا پیدا کردن دارید. چابهار برای فرهنگی ها هم جا ندارد! مدرسه زاهدان خیلی مجهز نبود اما به نظر من مناسب بود. یک کلاس فرش شده بود که یک تلوزیون و یخچال کوچک داشت. چند تا بالش و پتو هم بود. دوتا از دستشویی های داخل حیاط را با ابتکار جالبی تبدیل به حمام کرده بودند. البته کم بودن فشار آب در ساعتهای زیادی از روز این حمام¬ها را بی استفاده کرده بود. کلا اینکه علی رغم ناشکری خیلی از مسافرهای مدرسه، به نظر من جای خوبی بود و در نوروز بسیار غنیمت. به سهم خودم از زحمتی که برای تجهیز نوروزی مدارس می کشند تشکر می کنم. صبح روز چهارشنبه با کارواش رفتن بخاطر طوفان شن شب قبل آغاز شد. از زاهدان به زابل راهی شدیم. در راه ترس از اتمام بنزین داشتم و در جاده جویای پمپ بنزین از مردم بودم. مردی پا به سن، زاهدانی و مهربان همراه با خانوادهاش با ما هم مسیر شد و از پی من میراند تا من بی نگرانی به پمپ بنزین برسم. در سیستان و بلوچستان پمپ بنزین ها برای ماشینی مثل شوول من از هم دوراند و اگر زمان نامناسبی یکی را رد کنی تا پمپ بعدی استرس خواهی کشید! نکته دیگر اینکه فهمیدم در این استان در روز با یک کارت سوخت تنها 60 لیتر در روز می توان بنزین زد و جایگاههای سوخت هم کارت آزاد ندارند. این قانون ها بعلت سخت تر کردن قاچاق سوخت است. مشکل محدودیت 60 لیتر در روز مرا نیز همان مرد اهدانی مهربان حل کرد. طعم کلوچه زابلی را هم آنجا چشیدیم. بعد از پمپ بنزین از جاده ای فرعی و نامعلوم در جهت غرب به سمت کوه خواجو یا همان اوشیدا به راهمان ادامه دادیم. قصدمان آن بود که تحویل سال را در اوشیدا باشیم. خوانده¬ام که روزگار دور گذشتگانمان نیز در این محل نوروز را جشن می-گرفتند. یک تور گردشگری که از تهران آمده بود سکوت و خلوتی بیش از حد کوه را شکسته بودو کنار سفره هفت سین این گروه تحویل سال را جشن گرفتیم وبعد گشتی در کوه زدیم. در خصوص کوه خواجو و نقش مذهبی، سکونتی و نظامی¬اش در طول تاریخ، در اینترنت مطلب کم نیست. از منظر شخصی و احساسی بنده حقیر، کوه بسیار گیرا بود. کوه خواجو در واقع یک فلات کوچک در میان یک از چندین دریاچه خشک شده هامون است. اگر دورش دریاچه را تصور کنی نمی¬دانی چه می شود. در زمان مناسب از منظر زاویه تابش خورشید، میان تخته سنگهای کوه صورتهای شبه انسانی و نظاره¬گر به دشت می بینی؛ انگار که نگهبانان کوه¬اند و راز آلود بودن کوه را دو چندان می کنند. وقتی به بالای کوه میرسی با سطحی جالب از نظر ناهمواریها روبرو می شوی و احساس نمی کنی بالا یک کوه قرار گرفته¬ای. آنجا گورستانی قدیمی است. بالای کوه یک مقبره و کنار مقبره جایی برای قربانی کردن و نیز جایی برای سنگ انداختن به دو سنگ به نماد شیطان وجود دارد. کوه را به تنهایی بالا رفته بودم و هم سفران پایین کوه منتظرم بودند. مسیری خاکی و ماشین رو نیز به بالای کوه وجود دارد. سوار بر ماشین حمید، جوان 27 ساله¬ای اهل حوالی زابل که کاسبی¬اش چتربازی بود به پایین کوه آمدم. خمید با خانواده¬اش برای گردش به بالای کوه آمده بود. چهار فرزند قد و نیم قد داشت! هم صحبتی با او دیدن جای زخمهای گلوله که بخاطر کاسبی¬اش ایجاد شده بود، تجربه جالبی بود. کلمه کاسبی را خودش و خیلی های مثل او در آن مناطق برای قاچاق از هر نوع استفاده می کردند. مشکلشان آن بود که با دیوارکشی مرزها در چند سال اخیر، کاسبی بسیار مشکل شده است. حمید به طرز حیرت آوری از مرگ باکی نداشت! از اختلافات قومی منطقه می گفت. پیشنهاد سفری یکروزه به افغانستان را به من داد که من نه شرایطش را داشتم نه پاسپورت. ظاهرا به یکی از شهرهای مرزی افغان به راحتی می توان رفت و آمد و بعضی اجناس به درد بخور به جا مانده از ارتش آمریکا را آنجا خرید. وقتی با حمید و خانواده¬اش صحبت می کردم انگار وسط یک فیلم مستند بودم، اعتراف می کنم اضطراب زیادی هم داشتم! بعد از کوه خواجو ناهار را در کنار برکه ای که به مخزن آبی برای کشاورزی می مانست، صرف کردیم. لا مناطق حوالی زابل، (سیستان) در مقایسه با بیشتر بخش¬های بلوچستان، تنوع گیاهی و قابلیت کشاورزی بیشتری دارد. این موضوع را می توان از روی نقشه با مقایسه پراکندگی روستاها در حوالی زابل با دیگر مناطق استان فهمید. بعد از ظهر به زابل رفتیم و اتاق گرفتیم. گشتی در شهر زدیم. راننده¬ خانم در شهر نمی دیدیم اما در حین گشتی که در شهر زدیم سه نانوایی دیدیم که در هر سه، نانوا و فروشنده خانم بودند. تقریبا در کل استان سیستان و بلوچستان هر نانوایی ای که دیدیم، صنعتی بود و نانی ضخیم تر از تافتون و تا حدودی شبیه تافتون پخت می¬کرد. شب در تالار هتلی که اتاق گرفتیه بودیم مراسم ازدواجی برگزار می¬شد. نکته جالب برای ما، لباس بلوچی مهمان ها بود، کسانی هم که می¬خواستند کمی رسمی¬تر باشند روی همان لباس بلوچی کت پوشیده بودند. حفظ لباسشان حتی در مهمانی¬ها برایمان قشنگ بود. جویا که شدیم، دستگیرمان شد که علی-رغم شباهت ظاهری، لباس¬های مهمانی قیمت¬های خیلی بالایی نیز می توانند داشته باشند. اولین شب سال 92 بود. شام و بعد خواب........................
(قسمت دوم-زهک تا چابهار) صبح پنج شنبه به شهر کوچک زهک در نزدیکی مرز افغانستان رفتیم. از روستای تاریخی قلعه نو که تلاش برای حفظ بافتش شده است، دیدن کردیم. روستا معماری خاصی داشت! روی تپه ولی با گنبدهای کویری. مردم مهربانی هم داشت. با فاصله کمی از این روستا از دهانه غلامان، شهری باقی مانده از دوران هخامنشی بازدید کردیم. مسئول آنجا جوانی به نام مهدی پیری بود و لطف کرد برایمان توضیحاتی در خصوص محوطه باستانی داد. غیر از ما بازدید کننده¬ای وجود نداشت. البته به علت تخلیه منظم شهر در دوران باستان، اشیا زیادی از این شهر باستانی بدست نیامده است و به همین دلیل سر و صدای باستان شناسانه زیادی نیز بپا نکرده است. یک نقاشی بود که آن را هم نمی شد دید. خود محوطه هم جاذبه بصری زیادی نداشت البته محوطه بزرگ بود هنوز باید فصل های کاوش بسیاری را ببیند. بعد از دهانه غلامان به سمت تفریگاه چاه نیمه یک رفتیم. چاه نیمه ها که چهارتا هستند، مخازنی بزرگ برای جمع آوری سیلاب¬ها می¬باشند. از آب این سدها برای کشاورزی و آب شرب استفاده می شود. در کنار چاه نیمه یک، پارک جنگلی ای بسیا بسیار بزرگ احداث شده است. این پارک در آن ایام خیلی خیلی هم شلوغ بود. تمام کسانی که آنجا آمده بودند، مردمی از همان استان بودند. شکل و شمایل عجیب ماشین ما با پلاک متعلق به شهری دیگر جلب توجه می کرد. ناهار را در این منطقه شلوغ خوردیم. در شهرهای آن منطقه هندوانه ای کوچک و خوشمزه و یکنفره که حتی هسته هایش را می توان خورد پیدا می شود. امتحانش کنید. بعلت کمی وقت از خیر بازارچه مرزی میلک گذشتیم و به زابل بازگشتیم. بعد از ظهر به زاهدان رهسپار شدیم. در راه بازگشت به زاهدان چند ساعتی را در شهر سوخته و موزه نزدیک آن گذراندیم. راهنمای جوان داخل موزه که در دانشگاه زاهدان باستانشناسی می خواند بعد از دیدن علاقه ما، با ما هم قدم و هم کلام شد و توضیحاتی جالب در خصوص اشیا و ارتباطات بین آنها و چگونگی حفظ آنها در شهر سوخته به ما داد. بعد از بازدید و استراحت در هوای فوق العاده دلچسب که بخاطر ریزش باران ملایم بهاری بوجود آمده بود، حرکت به سوی زاهدان را ادامه دادیم. شب شد و در جاده بودیم. به ناگاه و بی مقدمه شدت باد مخالف بسیار زیاد شد. از چراغ دادنهای خودرویی که پی مان می آمد، کاشف به عمل آمد که روکش باربند باز شده، چادرمان افتاده، چند تکه شده و پوش دومش را باد به میان بیابان برده است. نمی شد از خیر چارد گذشت! به همت شوول و پرژکتورهایش در جهت باد وارد بیابان شدیم به امید اینکه پوش دوم را پیدا کنیم. خوشبختانه مطابق حدس، پشت تلی خاک گیر افتاده بود! کل اجزا چادر یافت شد اما دیرکها شکسته بود! شب در بیابان و طوفان دنبال چادر گشتن می تواند اضافه هیجان برای همسفرانتان داشته باشد. چنیین کارهایی را نکنید! بالاخره برای بار دوم به زاهدان رسیدیم. زاهدان با باقی شهرهای استان تفاوت داشت. خیابانهای مرکزی، بازار و فروشگاهایش گواه بزرگ بودنش در منطقه بود. همه خیابانها از سر سبزی بهر نبرده بودند اما دانشگاه و خیابانهای اطارافش در آن آب و هوا سر سبزی قابل ملاحظه داشتند. ساختمانهای دانشگاهش نیز معظم بود. خلاصه که در مقام مقایسه، زاهدان شهریت داشت. صبح جمعه زاهدان را به قصد چابهار ترک کردیم. به روایت نقشه زاهدان چابهار 700 کیلومتر است یعنی کمی بیشتر از فاصله تهران – یزد. اولین شهر مهم مسیر زاهدان به چابهار، شهر خاش بود. ستاد استقبال پرشوری در ورودی خاش حضور داشت. معرفی لباس محلی شان ایده خوب و خاطره سازی بود. از حوالی خاش به سمت جنوب، استان کوهستانی تر میشود و این جغرافیا تا قبل از چابهار کم و بیش ادامه دارد. تفتان در محدوده شهرستان خاش قرار دارد. به دنبال مکانی برای صرف ناهار بودیم. قبل از ایرانشهر در آبادی ای کوچک، به نام نظر آباد توقف کردیم. آرایش نخل ها و سر سبزی مجود نوید جریان آبی را می داد که خوشبختانه به کمک شوول عزیز با کمی فاصله گرفتن از جاده، در میان نخلها چاه آبی که آب از ن پمپ می شد را یافتیم. کنار چاه دو دختر جوان لباس می شستند و منصور 12-13 ساله¬ی بازیگوش هم همراهشان بود. جای با صفایی بود. در حال آماده کردن ناهار بودیم که ناگاه رگباری تند باریدن گرفت و هوا نسبتا سرد شد. تگرگ هم بارید!!! در آن هوای سرد منصور به میان حوضچه آب پرید. بر خلاف منصور که شور کودکی داشت، محلی های آنجا خیلی خیلی کم رو بودند. حرکت را به سمت ایرانشهر و چابهار ادامه دادیم. اطراف ایرانشهر رمل¬های کوتاهی می توان دید. مشعوف زیبایی رمل ها بودیم. جایی برای عکاسی توقف کردیم. وسوسه رمل ها ما را رها نمی کرد و بالاخره وارد رول شدم. سطح رمل ها باران خورده بود اما زیر این سطح، شن بشدت نرم و روان وجود داشت و ما را گرفتار کرد. بدتر اینکه در شیب جانبی گیر کرده بودیم و باران هم درست بعد از گیر کردنمان شروع به باریدن کرد! با آزاد کردن نسبی شوول از شن و با بررسی شیب و پیاده روی برای یافتن مسیر فرار، بالاخره بعد از یک ساعت از رمل ها در آمدیم. قبل تر که تایرهای غیر آفرودی داشتم (اج کوتاه) روی رمل ها بهتر حرکت می کردم. همراه داشتن پمپ باد در این شرایط کاملا ضروریست که متاسفانه من نداشتم. نکته دیگر اینکه تنبلی نکنید و سطح رمل باران خورده را پیاده امتحان کنید. اگر کمبود زمان دارید، تنها به رمل های کوتاه هم نزنید. در شیب جانبی رمل تقلای بیجا نکنید، چرخی که در سمت شیب است وزن بیشتری می گیرد و با گاز دادن حتی در حد چند ثانیه زیر خود را سریعتر از چرخ سمت ارتفاع خالی میکند و این یعنی چپ کردن در یک یا دو گاز بیجا و اضافه! از تعویض دنده یک به عقب مکرر، سریع و درست استفاده کنید و مهمترین نکته اینکه با در نظر گرفتن روحیه همسفرانتان اقدام به اینجور حرکات کنید زیرا که در شرایط سخت استرس باقی نفرات به شما منتقل شده و توان تصمیم گیری صحیح را از شما خواهد گرفت! بالاخره به چابهار رسیدیم.
(قسمت سوم- چابهار تا تهران) بالاخره به چابهار رسیدیم. چابهار متفاوت از کل استان بود. پرنور بود. شلوغ بود و شب هنگام هیچ جوری جای اسکان حتی در حد چادر هم پیدا نمی شد. چادر خودمان هم صدمه دیده بود! اما باز هم شوول عزیز! صندلی ها را به وضعیت تخت برده و خیالم از بابت جای خواب سه همسفر تا حدودی آسوده شد. خودم هم که گوشه خیابان و کیسه خواب عزیز و آسمان تاریک! فقط نمی دانم چرا صبح، با حس اینکه وسط اوتوبانم از خواب پریدم! شنبه به گشت در مراکز خرید چابهار گذشت. این قسمت از سفر برای همسفران جذاب تر بود. مراکز خرید چابهار از نظر کیفیت قابل مقایسه با منطقه آزدا کیش نیست اما چابهار به واقع نگین استان سیستان و بلوچستان است. پلاک منطقه آزاد، اتومبیل های متفاوت تر و به خصوص پوشش بلوچی مردم، همه و همه این حس را میداد که در کشور دیگری هستی! جغرافیای طبیعی شهر و اطرافش خاص و متفاوت از بیشتر جاهای ایران بود. من از بافت صخره ها و سنگ ها و پوشش درختچه های اطراف شهر لذت می بردم. یکجور زیبایی مختص خودش داشت. مسجد اهل تسنن، قبرستان تیس و اسکله را ببینید. در شهر و در نزدیک مراکز خرید فضاهایی برای چادر زدن در نظر گرفته شده بود. تعدادی حمام هم برای مسافران ساخته اند که وجودشان واقعا بدردبخور است. چادرهای کرایه ای هم وجود دارد. ما یک شب را در این چادرها و دوشب دیگر را در اتاقی که کرایه کردیم ماندیم. برای کرایه یک اتاق 48 ساعت در لیست انتظار بودیم و خوشبختانه آن را هم با خوش شانسی گرفتیم. حتی اگر فرهنگی هستید بازهم بر روی مدارس چابهار حساب باز نکنید. بدون رزرو جا در نوروز به چابهار نروید. در آن ایام، حوالی ظهر داخل چادرها نیز میتواند خیلی گرم باشد. یکی از روزهای اقامت در چابهار را برای بازدید از گواتر اختصاص دادیم. گواتر نام یک خلیج و یک آبادی در جنوب شرقی ترین نقطه ایران و نزدیک مرز پاکستان است. گواتر در 100 کیلومتری شرق چابهار است. در جاده گواتر با مناظر خاصی مواجه می شوی. به نظرم زیباترین جغرافیای طبیعی که در این استان دیدم مربوط به این مسیر 100 کیلومتری بود. ساحل صخره ای بلند، اسکله رمین با جاده کوتاه اما فوق العاده میان صخره های ساحلی، پوشش گیاهی خاص، پیشروی آب دریا در طرفین جاده، کوهستان مینیاتوری با کوههای گلی با فرسایش جالب انگیز، جنگلهای حرا در گواتر، ساحل صخره ای و خرچنگ های فراوان، همه و همه باعث میشوند که بگویم این قسمت از ایران را باید دید. سه شنبه صبح قصد خروج از چابهار کردیم. دیدن تابلوی هزار و هشتصد و اندی کیلومتر تا تهران حس غریبی به آدم می دهد. نشد که چابهار را ترک کنیم. بالاخره ظهر به سمت جاده راسک و سرباز، چابهار را ترک کردیم. اگر شگردهای لذت بردن از مناظر رابدانید، مناظر جاده چابهار به راسک در مقایسه با مناظر باقی جاده های استان، زیباست. ابتدا جاده هموار و در ادامه کوهستانی است. در راسک، یک گاندو (تمساح پوزه کوتاه) که در یک برکه نامناسب نگهداری میشد را دیدیم. در مقایسه با گاندوهای نگهداری شده در جنب مراکز چابهار، بسیار بزرگتر بود. جانور بیچاره را بخاطر نشان دادن به مسافرین نوروزی از رودخانه گرفته بودند و قصد داشتند بعد یکماه رهایش کنند. من نمی دانم که جانور بعد یکماه و پس از رهاسازی آسیب می بیند یا نه؟! به هر حال این گونه در معرض خطر است. زمان برای رفتن به سد پیشین نداشتیم. کلا در این سفر کلی از جاهایی که میود دید را حذف کردیم آنقدر که این استان بزرگ است. زابل تا چابهار به اندازه تهران تا مشهد فاصله دارد. در جکی گور توقف کوتاهی داشتیم. اسم این آبادی باحال بود. از این اسم های باحال در آن منطقه فراوان است و آدم را یاد آواهای زبان اردو و کمی هم هندی می اندازد. جکی گور به نسبت اندازه اش کلی لباس فروشی داشت البته لباسها به نظر نو نمی آمد و مغازه ها، مغازه های روستایی محروم بود. محلی ها می گفتند که قبل ترها که مرز باز بود در اینجا لباس فروشی رونقی داشت و هرچند دیگر رونقی ندارد و جنس چندانی نمی آید اما مغازه ها از آن دوران به جا مانده¬اند. بعد از جکی گور که در واقع بالادست سد پیشین می شد، رودخانه سرباز یا همان باهو کلات آب داشت. این رود مهمترین رود استان است. البته چندان هم پرآب نبود. در این جاده باغ های موز، خرما و در میانشان درختان انبه زیاد دیده میشد. مساجد اهل تسنن منطقه هم معماری جالبی داشت و مثل باقی چیزهای این استان احساس نزدیکی خیلی زیاد به پاکستان می داد. شب را در ایرانشهر ماندیم. در ظاهر شهر پیدا بود که شهر مهمی در منطقه است. تنها شهراستان بود که درختان تنومند در شهر داشت و سر سبزی را در خیابانهایش می شد دید. شب را در مدرسه ای ماندیم. صبح از قلعه ناصری دیدن کردیم. بعد از بازدید از قلعه به سمت بم رهسپار شدیم. در جاده ایرانشهر به بم، نکته حائز اهمیت کوه بزمان است. بعد از ظهر به بم رسیدیم. از ارگ بازدید کردیم. بم بسیار شلوغ بود و کاملا حال و هوای شهرهای مسافری در نوروز را داشت. دیگر تصاویر همه چیز آشنا شده بود. خبری از لباس های بلوچی نبود. انگار سیستان پاره ای جاده افتاده از ایران است، پاره ای محروم مانده. چهارشنبه شب را هم در ماهان ماندیم. صبح از مقبره شاه نعمت الله ولی و باغ شازده بازدید کردیم. تمام سفر برایم زیبا بود اما همسفران انتظار سبزی میکشیدند و رنگ نوروزی باغ حس بهتری به همسفران داده بود. به کرمان رفتیم و بازدیدی کوتاه از بازار کرمان و حمام گنجعلی خان داشتیم. در رستوران معروف بهار ناهار خوردیم. سوغات خریدیم و راهی یزد شدیم. توقفمان در یزد هم کوتا بود. بعد از شام از یزد به سمت تهران راندیم تا اینکه 5:00 بامداد جمعه به خانه رسیدیم و بعد از پیمایش 5050 کیلومتر، سفر پایان گرفت. حرف آخر اینکه سیستان و بلوچستان را ببینید. تعداد زیادی از مردمانش متفاوت می پوشند اما بارها در این سفر مهربانیشان را دیدیم.