سحر میرکمالی


چهارشنبه شب یعنی هفدهمین روز از هشتمین ماهِ سالِ ۱۳۹۶ زد به سرمون تا بریم طرف جنگل؛ از نوعِ اکتشاف!! از نوعِ دیا... خواستیم حال و هوایی عوض کنیم . همه ی زیبابیهاش به کنار... ابنکه با جی پی اس بری تو دلِ جنگل... خودش حرکتی بس عظیم بود!! آقای گل پرور انرژی خودشو در تک تک ما پروروند . مسیر نیمه سنگین بود؛ جنگلِ انبوهِ غیرقابل نفوذ شنیده بودیم ، شماها هم شنیدید! اما ما دیدیدم و شماها ندیدید!!! یه جاهایی دیگه کم مونده بود علی اقا فرمانِ سینه خیز صادر کنن... از وسط مه یه هو مزرعه ای ظاهر میشد که یه کلبه ای به سبک کلبه ی وحشت داشت و یه قاطرِ اسب نما که دورش پرسه میزد... در طولِ مسیر نگاه کردن به برگای قشنگ و سه رنگ درختا با صدای سمانه و عباس .خستگی رو از تنمون در میورد ..... کاش همیشه بریم سفر ..... یادش بخیر ....

علیرضا باقری


باز هم پاييز،بازهم رنگهاي زرد و سبز و قهوه اي درهم آميخته. واين بار جنگل،تورطبيعت،دوستان همه جمع و همه يكرنگ. مه تمام جنگل را فرا گرفت،شاخه ها نيمه جاندار ،تن ها خسته،چادرها بر پا،دلها خوش ؛سقفمان آسمان و بسترمان برگهاي زرد خيس پاييزي. آتشي گرم و دورتادور آن جمع و تلاشي براي لقمه اي خوراك. لبهاخندان و تن ها گرم از كوله كشي سخت لذت خستگي ،يك خستگي باطعم شيريني ازرسيدن به دل ِ دلِ دلِ جنگل. دربستر قدمگاه هايمان درختان تمام هرآنچه را داشتند از برگ و از جان به پاي ما ريختند .تمام ثروتشان را چون سكه هاي زر بربرگهاي خود نقش زدند و به پاي ما ريختند. مناظري زيبا به دور از هياهوي شهر و دور ازخانه با يك گروه از هم پيما هايي كه شايد يك دونفرشان را بشناسي. خلاصه پاييزي گرم بود و جنگلي زرد و تن هايي خسته اما شادمان. جنگل ديا،پاييز٩٦

علی ابتهاج


شروع همیشه سخته ، اولش اصلا فکر نمیکردم به همچین سفری برم. یه دوست خوبی داریم که مدام از این سفرها میرفت و تعریف میکرد ولی من تو دل خودم هرگز با این مدل کمپینگ در طبیعت کنار نیومده بودم و فکر میکردم هیچوقت همچین کاری نکنم، با خودم میگفتم چه کاریه مگه آزار داری به خودت سختی بدی!!! فکر زندگی تو شرایط سخت همیشه آزارم میداد اما اتفاقات اخیر زندگی یه درس مهمی بهم داده بود که زندگی پر از سختیه و فقط هنر کنار آمدن و عبور از سختیارو باید بدونی و یادبگیری. بالاخره دو روز مونده به برنامه رفتنمو قطعی کردم ، گفتم باید از پس این چالش بر بیای و چه خوب چالشی بود، وقتی انسانهای قوی دورتو میگیرن تو هم نیروت چند برابر میشه ، اتفاقی که برای من افتاد و وارد چالش طبیعت شدم! واقعا اینقدر فضا صمیمی و دوست داشتنی بود و افراد کمک حال هم بودن که سریع با شرایط اخت شدم و با این چالش ارتباط برقرار کردم ، هرچند در مواردی، سختی و طولانی شدن مسیر داشت از حوصلم خارج میشد ولی همین موضوع صبر و استفامت بیشترو بهم یاد داد، وقتی میدیدم همه بدون چشم داشت امکانات و حتی مواد غذایی خودشونو با من به اشتراک گذاشتن ، از خودگذشتگی و همکاری تیمی رو بیشتر فهمیدم ، وقتی با مرد بزرگ و باتجربه ای هم چادر و هم گروه شدم ، صمیمیت ، کمک و محبت رو، بدون وجود شناخت قبلی بیشتر درک کردم، وقتی سحرگاه در تاریکی و سکوت جنگل، انرژی وصف ناشدی و طراوت بسیاری رو دریافت کردم، بیشتر پی به اقتدار طبیعت بردم.... تو این سفر دیدم که زن و مرد، جوان و میانسال ، با تجربه و بی تجربه چطور در کنار هم هماهنگ شدن و با هم یکی شدن ، راستش تو اینجور سفرها ابعاد انسانی بیشتر نمود پیدا میکنه و همدلی موج میزنه ، اول و آخر لیدرهای با تجربه نقش پدرانه رو گاهی با جدیت و گاه با لبخند ایفا میکنن و اطمینان خاطر خوبی رو بهت میدن .... خلاصه اینجور سفرها ادم رو بزرگ میکنه،رشد میده و تجربیات ارزشمندی رو نصیب انسان میکنه، خوشحالم که به این مسیر پا گذاشتم و امیدوارم هرچه زودتر بتونم سفرهای بیشتری رو تجربه کنم و بزرگتر بشم!!

امیر پروا


این سفر با اینکه جزو کوله‌کشی‌های سنگین و نفس‌گیر بود ولی خیلی حال داد، روزی حدود ۷ - ۸ ساعت توی مسیرایی که شیب دار و بعضی جاهاش گل‌آلود بود پیاده‌روی کردیم، اگه اشتباه نکنم کل مسیر ۲۲ کیلومتر بود، تو این سفر نقطه تحملم یه‌ ذره بالاتر رفت.